ترنمترنم، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

👧 ..ترنم بهاری.. 👧

ترنم و گردش شبانگاهی!

دختر قشنگم عاشق پارک و تماشای بازی بچه ها هستی... هر وقت میریم پارک خیره میشی به وسایل بازی و بچه هایی که اینور و اونور میدون... ولی اینسری تو پارک خواب بودی... اینم سندش.... ترنم خوابیده در آغوش پدر... بعد از یکساعت از خواب بیدار شدی و اینجوری با تعجب به اطرافت نگاه کردی...قربون اون چهره متعجبت برم من.... ...
31 مرداد 1394

اولین غلت زدن دخترکم!

ترنم قشنگم اولین باری که شما غلت زدی 27 تیر ماه بود که روز عید فطر میشد عزیزم...اونروز شما و 3 ماهو 20 روزه بودی عزیزم... ولی از اونجایی که شما خجالتی هستی و در حضور دوربین به جز زل زدن کار دیگه ای نمیکنی نتونستم اون صحنه رو شکار کنم...خیلی حیف شد...ولی خوب چاره ای نیس... در آینده ای نه چندان دور مشکلت با دوربین حل بشه گلکم... اولین باری هم که تلاش کردی اسباب بازیت رو بگیری 2/5 ماهه بودی گل مامان.. اون اسباب بازی هم چیزی نبود جز یه دایناسور پلاستیکی صورتی که از همه ی اسباب بازیهات بیشتر دوستش داری... ...
31 مرداد 1394

تولد مامان سحر

سلام قشنگکم... چطوری نازنینم؟!! 10 مرداد پارسال و  امسال برای من جزو بهترین جشن تولد ها بود... می‌پرسی چرا؟! خوب معلومه گل مامان... پارسال چند روز مونده به تولدم منو بابایی از وجود نازنینت خبر دار شدیم...خدای مهربون کادوی تولدم رو پیش پیش برام فرستاده بود..اونم چه کااادویی...حسابی سورپریز شدیم... یه دسته گل خوشبوی بهشتی...یه فرشته زیبا و پاک... جشن تولد امسال هم که دیگه گفتن نداره.. اولین و شیرین ترین جشن تولد سه نفری ما... نمیدونی چه کیفی میکردم که شمارو کنار کیک تولد میدیدم... نمیدونی چقدر برای دیدن اینروزا لحظه شماری میکردم... خدا جونم شکررررت بابت این هدیه قشنگت... از بابا...
31 مرداد 1394

تماشای تلوزیون

دختر گلم چطوری؟؟؟ این روزا عاشق تماشای کارتون هستی عزیزم.. مامان جونی میگه به من رفتی ...میگه منم بچه بودم موقع پخش کارتون جلوی تلوزیون میخکوب میشدم... البته نا گفته نماند که الان هم عاشق دیدن کارتون هستم... بس که کودک درونم زندس... البته مامانی الان چون خیلی کوچیک هستی نمیتونم بزارم زیاد تماشا کنی.. ایشالا بزرگتر که شدی یه عالمه کارتون های قشنگ با هم میبینیم مامانی...   اینم ترنم خانوم ما در حال تماشای کارتون...         اما وقتی مامانش با دوربین جلوش ظاهر میشه بیخیال کارتون میشه...       الهی من قربون اون لم دادنت برم... ...
31 مرداد 1394

4 ماهگی ترنم جوجو + واکسن

  "ترنم جان در 4 ماهگی" "63 سانتی متر قد" "6300 گرم وزن" دختر قشنگم چطوری؟؟ تو این پست میخوام از حال و هوای 4 ماهگیت بنویسم گلم... چهار ماهگی شما با فروش خونه مامان جونی و بابا جونی ( مادر و پدر مامان)و اسباب کشی اونها مصادف شد... دخترم اینم از پا قدم خوب شما بود! چون مامان جون اینا چند ساله که برای فروش خونه اقدام کردن ولی بخاطر یکسری از مشکلات خونه به فروش نمیرفت...تا اینکه از پا قدم نوه ارشد خانواده مشکل خونه هم حل شد...قربون اون قدم های کوچیکت برم من... ایشالا که مامان جونی و بابا جونی و خاله نیلو بسلامتی و دل خوشی به خونه جدید برن... ما اینروزا حسابی مشغول کارهای مربوط به جمع کردن ...
31 مرداد 1394

سه ماهگی دختر قشنگم!

"ترنم جان در سه ماهگی" "61 سانتی متر قد" "5400 گرم وزن" دخترم سه ماهگی شما با ماه مبارک رمضان مصادف شد...سال پیش تو این ماه پر برکت خدا فرشته قشنگم رو بهم هدیه داد.. خدایا روزی 100 بار هم بابت هدیه زیبایی که بهم دادی شکر کنم بازم کمه...عاشقتممم خداااا اینم چند تا عکس از سه ماهگیت عزیز دلم         قربون صورت ماهت برم که مثل فرشته هاست...     این عکس هم مربوط به مهمونی مامانی( مادربزرگ مامان) هستش که افطاری دعوتمون کرده بود عزیزم...نزدیک به 50 نفر مهمون دعوت بودن و همه قربون صدقه شما میرفتن دختر نازنینم... شما هم به همه میخندیدی و حسابی خوش اخل...
30 مرداد 1394

واکسن دو ماهگی + عکس های ترنم جونی

"ترنم جان در دو ماهگی" "59 سانتی متر قد" "4600 گرم وزن" دخترم واکسن دوماهگی برای شما خیلی سخت بود...خیلی درد کشیدی قربونت برم...فکر نمیکردم زدن واکسن نی نی ها اینقدر سخت باشه...واکسن شما رو انیستو پاستور زدیم گلم...چون خونه مادر جونی اینا به اونجا نزدیک بود و من و مادرجونی و شما سه تایی رفتیم برای زدن واکسن...صبح ساعت 8 واکسن رو زدیم و تا ساعت 1 همه چیز خوب بود و حتی شما میخندیدی...من خوشحال بودم از اینکه دیگه درد نکشیدی...ولی وااای واای وااای...ساعت 1 که شد جیغ های بنفشت شروع شده...چه جیغ هایی!!! دست هر کس به جای واکسنت میخورد اونقدر جیغ میزدی که سیاه و کبود میشدی... الهی مامان بمیرم برات...من برات کمپرس سرد می...
30 مرداد 1394

یکماهگی به روایت تصویر

  "ترنم جان در یکماهگی" "55 سانتی متر قد" "3800 گرم وزن"            تو عکس بالا اولین باری بود که منو شما و بابایی باهم میرفتیم بیرون...با هم رفتیم که مامان کتونی و شلوار بخره...اونروز 20 فروردین بود...شما هم از اول تا آخر همینجوری تو خواب ناز بودی قربونت برم....         ...
30 مرداد 1394

6 فروردین روز زمینی شدنت

  "ترنم جان در لحظه تولد" "50 سانتی متر قد" "3265 گرم وزن" هر روزی که از خواب بیدار میشدم یک روز به لحظه دیدارت نزدیک میشدم عزیزم.... دوست داشتم این روزشمار زودتر به صفر برسه و در آغوش بگیرمت...روزهای آخر تحملم کم شده بود و گذر زمان کند... ولی بالاخره روز 6 رسید...روزی که 9 ماه تمام منتظرش بودم... اما دخترم اونروز دلم خیلی گرفته بود...چون قرار بود تو رو ازم جدا کنن....تکه ای از وجودم رو... نفسم رو...روحم رو... تحملش برام سخت...9 ماه باهات هم نفس بودم...دیگه جزوی از وجودم شده بودی... هیچوقت فکر نمیکردم روز تولدت یه همچین حسی داشته باشم...ولی اونروز تا لحظه بدنیا اومدنت حسابی دلتنگ روزها...
3 مرداد 1394

تحویل سال 94

  سلام دختر قشنگم... کم کم داریم به لحظه تحویل سال 94نزدیک میشیم... لحظه تحویل سال ساعت 2 و 15 دقیقه و 11ثانیه بود.. امسال قراره که از خدا بهترین عیدی همه ی عمرمون رو بگیریم... لحظه تحویل سال من یه حس دوگانه داشتم...از طرفی خوشحالم و از یه طرف هم ناراحت... سال 93به خوبی و خوشی سپری شد و سال جدید تو راهه و قراره با اومدنش یه عضو جدید هم به خانواده مون اضافه کنه... سفر دو نفره ما به خوبی و سلامتی طی شده و دیگه آخرای راه هستیم عزیزم..همه ی اینا باعث خوشحالیه....ولی وقتی به این فکر میکنم که قراره تا 6 روز دیگه وجود نازنینت رو ازم جدا کنن قلبم آتیش میگیره... منو تو 9 ماه با هم بودیم.....
3 مرداد 1394
1